دستهای ناپیدا | ||||||||||||
v امروز : 1 بازدید v دیروز : 7 بازدید v کل بازدیدها : 77299 بازدید
|
سلام ! بعد از یک غیبت نسبتا طولانی دوباره خدمت رسیدم امیدوارم رشته ی خاطرات از دستتون نرفته باشه اگه راست میگید ، بگید ببینم کجا بودیم ؟ .... رسیدیم به اونجا که مامور مخفی انگلیسی که در آستانه زندگی جاسوسی خودش رو شروع کرده بود با سه شخصیت رو به رو بود ؛ 1- شیخ احمد که فردی مذهبی بود و شب و روز سعی میکرد خودش رو شبیه پیغمبر اسلام (ص) بکنه و با همفر(محمد) ارتباط خوبی برقرار کرده بود 2- مروان افندی ؛ خادم مسجد که همفر در ایام اقامتش در آستانه با پرداخت مقداری پول پیش او زندگی میکرد. مروان فردی عصبانی و تند خو بود و اردات زیادی به مروان بن حکم داشت ( بر اساس منابع روایی مروان بن حکم ضربه های زیادی به پیکره ی اسلام در آن سالهای آغارین رسالت وارد کرده است. ) 3- خالد ؛ نجاری که همفر روزهای تعطیل نزد او به کار مشغول بود و او هم از جمله مسلمین بد اخلاق و تندخو بود ! ( بیچاره همفر گیر چه آدمایی افتاده بود !! و اما ادامه ی داستان از زبان خود مستر همفر (مامور مخفی وزارت مستعمرات انگلیس) ؛ ... شیخ احمد که میدانست من مجرد هستم اصرار زیادی داشت که ازدواج کنم ، و یکی از دخترهای شیخ را بگیرم ، و هنگامی که اصرار شیخ از حد گذشت تا به جایی که اگرا از اصرار او سر میپیچیدم ممکن بود علاقه و ارتباط من با او به هم بخورد ، چون او روی این نکته پا فشاری داشت ، و میگفت ازدواج بعد از دو سال که در آستانه بودم از شیخ اجازه خواستم که به وطنم برگردم ، شیخ مخالفت کرده و گفت که میخواهی بروی ؟ هر چه بخواهی در آستانه هست ،اینجا هم دین است و هم دنیا ، و تو که میگویی پدر و مادر و خواهر و برادر و کس و کاری ندارم ، پس بهتر است آستانه را وطن خودت قرار بدهی و در همین جا بمانی ، و البته شیخ بر اثر انسی که به من پیدا کرده بود اصرار داشت که به همان جا بمانم من هم به او علاقه زیادی داشتم ، ولی وظیفه میهنی من اقتضا میکرد که به لندن برگردم و اطلاعاتی را که در طی دو سال از پایتخت حکومت مسلمانان کسب کرده ام به طور مفصل گزارش دهم ، البته برنامه ی من در طی این مدت این بود که مرتب مشاهدات و تحقیقات خود را به طور مجمل در طی نامه هایی که می نگاشتم بوزارت مستعمرات بریتانیا اطلاع می دادم حتی در یکی از گزارشات خود برنامه ای را که صاحب دکان نجاری از نظر همجنس بازی به من پیشنهاد کرده بود با وزارتخانه در میان گذاردم ، و آنها جواب دادند در صورتی که فکر می کنی اجرای این برنامه در تحقیقات بیشتر و عمیق تر تو مؤثر است وظیفه داری در مقابل خواسته ناهنجار نجار تمکین کنی ، وقتی این فرمان به من رسید ،من خیلی ناراحت شدم ( این قسمتش یه تراژدی عبرت آموز هست : ) آن روزی که میخواستم با شیخ خداحافظی کنم برای من روز پر ماجرایی بود ، اشکهای گرم شیخ بر رخساره اش جاری بود و در حالی که مرا به سینه چسبانده بود ( ادامه دارد ) نویسنده : ایزدی
لیست کل یادداشت های این وبلاگ قابل توجه مجردها (اعم از مسلمان و مسیحی ) |
شناسنامه v پارسی بلاگv پست الکترونیک v RSS v
| ||||||||||
template designed by Rofouzeh |